لنین در جایی میگوید: <در فرهنگ انترناسیونالیستی کارگران کشورهای
ستمگر ضروری است که اهمیت ویژه ای به حمایت و پشتیبانی از مبارزه ملتهای
تحت ستم برای رهایی و جدایی داده شود.بدون این انترناسیونالیسم وجود نخواهد
داشت>
بارها در زمان بازدید رسانه های جمعی و در سایتها و بلاگهای اینترنتی با عباراتی مانند ستم ملی, ملیتهای ایران, حقوق ملتهای ایرانی, حق تعیین سرنوشت ملیتها و ...مواجه شده ایم.عبارات و کلمه هایی که ادبیاتی مخصوص را میسازند و توسط آن بر ناسیونالیسم تاخته میشود. شاید خیلی از ما ندانیم ریشه این عبارات کجاست و بخاطر نامانوس بودن آن تصور کنیم واژه هایی جدید هستند که در حقوق بین الملل و ادبیات سیاسی معاصر بوجود آماده اند و به رسانه ها راه پیدا کرده باشند اما اگر کمی تحقیق کنیم میتوان آبشخور این نوع ادبیات را در نوشته های پیشگامانان مارکسیسم و به تبع آن رهپویان این مرام یافت.
در این مقاله سعی میشود به طور اجمال به بررسی رابطه مارکسیسم و لنینیسم و ریشه های مخالفت آن با ناسیونالیسم پرداخت
اما چرا مارکسیسم به صورت پرچمدار مبارزه با ناسیونالیسم و طلایه دار انترناسیونالیسم درآمد؟ پاسخ به این پرسش را میتوان در بررسی ریشه های پیدایش مارکسیسم و دشمنی جاودانیش با کاپیتالیسم یافت آنجا که مارکسیستها استدلال میکنند <ناسیونالیسم تنها میتواند بازتابی از امپریالیسم باشد به این صورت که سرمایه داری برای پیروزی کامل تولیدگرایی میبایست مصرف گرایی را ترویج کند و ازینرو محتاج به یک سرزمین واحد زبان واحد و حکومت واحد بود و اینکار تنها با یکی کردن زبان اهالی یک کشور و محکم کردن مرزهای آن ممکن است و از اینرو ناسیونالیسم تنها ابزاری در دست سرمایه داری است>
این میراثی بود که مارکس و انگلس برای پیروانشان به جای گذاشتند اما بستری لازم بود تا این ایدئولوژی عینیت یابد و این اتفاق بعدها توسط لنین صورت گرفت.در سال 1903 کنگره دوم حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه در بروکسل و لندن تشکیل گشت و بسیاری از این اصطلاحات که در ابتدای این مقاله با آن اشاره گشت در همین کنگره پدید آمدند یکی از موضوعات مورد بحث و در دستور کار این کنگره <حق تعیین سرنوشت خویش برای تمام ملتها منجمله آنهایی که در محدوده یک کشور قرار میگیرند > بود در همین کنگره بود که از عبارات ستم ملی, حق تعیین سرنوش ملتهای تحت ستم توسط ملت ستمگر در مرزهای یک کشور حق جدایی طلبی و تعیین سرنوشت ملتهای یک کشور استفاده گشت
در سالهای بعد بولشویکها به رهبری رفیق استالین برنامه ملی حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه را اعلام کردند که بخشی از آن به صورت زیر بود :<پرولتاریا خواهان نوعی دموکراسی است که خط بطلان بر هرگونه الحاق اجباری یا بزور نگاه داشتن هر ملتی در محدوده یک کشور بکشد> لنینیستها بعدها از این عبارت استفاده کردند و پشتیبانی خود را از حق جدایی طلبی ملل ساکن در یک کشور اعلام کردند لنین بعدها گفت <سوسیالیستها بایستی درخواست کنند که مسئله جدایی یک منطقه بایستی با مراجعه به ارا عموم مردمان ان منطقه و برخوردار شدن جمعیت آن منطقه از حق رای برابر باشند. بیشتر از آن سوسیالیستها موظفند که قاطعانه رهبری مبارزه را بر علیه کسانی که در هر زمانی در کل ستم ملی را اجرا و یا از آن دفاع میکنند و یا منکر حق ملتها برای تعیین حق سرنوشت خویش میگردند بدست گیرند>
لنین بعنوان بخشی از مبارزه برای یک سیستم دموکراتیک به دیگر سوسیالیستها توصیه میکرد: <بایستی پایه گذاری زبان رسمی واحد کشوری را رد کنند> البته لنین بطور مطلق از جدایی طلبی دفاع نمیکرد بلکه اعتقاد داشت <سوسیالیستها قبل از هر چیزی باید براورد کنند جدایی طلبی ملل تحت ستم به نفع سیستم مبارزه طبقاتی کارگران برای سوسیالیزم باشد>
در اینجا تناقضی بوجود میاید که هنوز که هنوز است دامنگیر کمونیسم است . لنین بشدت با عبارت سرزمین مادری و وطن مخالف بود یعنی اعتقاد نداشت که بدنیا امدن در یک سرزمین خاص یا زبان مشترک یا خاک مشترک بتواند بعنوان هویت یک ملت ملاک قرار گیرد و از طرف دیگر از آزادی ملل تحت ستم که مورد ستم ملی در یک کشور قرار میگیرند و محبور به کار برای سرمایه گذاری و استفاده از یک زبان رسمی میشوند دفاع میکرد حال سوال اینجاست اگر یک ملت حق ندارد بخاطر خاک یا تاریخ یا زبان دور یک پرچم واحد جمع شود پس معنی ستم ملی و ملتهای تحت ستم چیست؟ این که از یکسو ملیگرایی نفی شود و از سوی دیگر همین ملیت یا قومیت با تمام مولفه هایش بعنوان یک حق برای جدایی طلبی مورد پذیرش قرار گیرد چگونه توجیه میشود؟ بخاطر همین پارادوکس آشکار است که این نوع ادبیات چپی که مطلقا مخالف ناسیونالیسم بوده ابزاری شده است در دستان قومیتگرایان افراطی و نژادپرست به این صورت که از یک طرف خاک پرستی را نفی میکنند و از طرف دیگر خواهان داشتن یک خاک مستقل هستند از یک طرف ناسیونالیزم را نفی میکنند و از سوی دیگر قومیتگرایی را ترویج میکنند . جالب اینجاست که لنین به هیچوجه به ستم فرهنگی اعتقاد نداشت و فقط معتقد به ستم اقتصادی و سیاسی بود او اعتقاد داشت <خودمختاری فرهنگی خالصترین نوع ناسیونالیزم است و با ناسیونالیزم نمیتوان به جنگ ناسیونالیزم رفت> او اعتقاد داشت جدا کردن مدارس بر پایه زبان کاملا باعث عقب افتادگی ملت تحت ستم میشود و با اینکه زبان رسمی واحد نباید وجود داشته باشد اما زبان رسمی واحد آموزشی الزامی است!!! بخاطر همین پارادوکس ها مقوله ستم فرهنگی نیز وارد ادبیات چپگرایانه نوین شده است و منجر شد به این موضوع که چپهای ایرانی پرچمدار مبارزات قومیت گرایانه گردند
به ادامه بحثمان برمیگردیم گفتیم که بلشویکها خواهان برسمیت شناختن حق جدایی و تعیین سرونوشت برای همه بودند منتهی این شرط میبایست در جهت منافع بین المللی طبقه کارگر باشد و از دل همین شرط بود که دیکتاتوری مخوف لنین و استالین سر براورد و بشدت هرگونه مخالفت با حکومت کمونیستی شوروی را به عنوان اینکه مخالف منافع طبقه کارگر است سرکوب میکرد یعنی در حالی که کمونیستها از حق جدایی طلبی برای همه دفاع میکردند و بارها سعی کردند آنرا در کشورهای مختلف از جمله ایران در مورد اقوام مختلف به اجرا دراورند, حاضر به اجرای آن در کشور تحت سلطه خود و پذیرش ارا مخالف نبودند
لنینیستها مجبور بودند برای مبارزه با ناسیونالیزم دیدگاههای جدایی طلبانه و ادبیات مختص به آنرا رواج دهند اما این خود نوعی نقض غرض است زیرا منجر به تبلیغ دیدگاههایی با ناسیونالیزم نوع جدید منتها با تعداد و دفعات و شدت بیشتر میشود به این معنی که یک کشور یکپارچه با نوعی ناسیونالیزم واحد تبدیل به مجموعه ای از کشورها با انواع مختلف ناسیونالیسم نوین میگردد و این خود نافی اصول مارکسیستها در مبارزه با ناسیونالیسم میگردد. به این صورت که مطابق تفکر چپ در یک کشور با اقوام متفاوت و ناسیونالیزم واحد میبایست به جنگ ناسیونالیزم رفت و آنرا مطابق پراکندگی اقوام به کشورهای کوچکتر با ناسیونالیزم جدید تجزیه کرد بعد به جنگ با ناسیونالیزم نوین در کشور جدید التاسیس رفت و به همین ترتیب این سیکل ادامه یابد. اما با اینهمه چپگرایان قبول کردند که این پارادوکس در دیدگاهها و ایدئولوژیشان باقی بماند و خطر خلط مرامشان با قومیتگرایی را به جان خریدند ولی هرگز از دشمنی جاودانی خود با ناسیونالیزم دست برنداشتند.
پانوشت: منبع برای استناد به جملات لنین و اصول مارکسیزم در این مقاله کتاب مارکسیسم و ناسیونالیسم نوشته تام لویز برگردان علی یاراحمدی میباشد
بارها در زمان بازدید رسانه های جمعی و در سایتها و بلاگهای اینترنتی با عباراتی مانند ستم ملی, ملیتهای ایران, حقوق ملتهای ایرانی, حق تعیین سرنوشت ملیتها و ...مواجه شده ایم.عبارات و کلمه هایی که ادبیاتی مخصوص را میسازند و توسط آن بر ناسیونالیسم تاخته میشود. شاید خیلی از ما ندانیم ریشه این عبارات کجاست و بخاطر نامانوس بودن آن تصور کنیم واژه هایی جدید هستند که در حقوق بین الملل و ادبیات سیاسی معاصر بوجود آماده اند و به رسانه ها راه پیدا کرده باشند اما اگر کمی تحقیق کنیم میتوان آبشخور این نوع ادبیات را در نوشته های پیشگامانان مارکسیسم و به تبع آن رهپویان این مرام یافت.
در این مقاله سعی میشود به طور اجمال به بررسی رابطه مارکسیسم و لنینیسم و ریشه های مخالفت آن با ناسیونالیسم پرداخت
اما چرا مارکسیسم به صورت پرچمدار مبارزه با ناسیونالیسم و طلایه دار انترناسیونالیسم درآمد؟ پاسخ به این پرسش را میتوان در بررسی ریشه های پیدایش مارکسیسم و دشمنی جاودانیش با کاپیتالیسم یافت آنجا که مارکسیستها استدلال میکنند <ناسیونالیسم تنها میتواند بازتابی از امپریالیسم باشد به این صورت که سرمایه داری برای پیروزی کامل تولیدگرایی میبایست مصرف گرایی را ترویج کند و ازینرو محتاج به یک سرزمین واحد زبان واحد و حکومت واحد بود و اینکار تنها با یکی کردن زبان اهالی یک کشور و محکم کردن مرزهای آن ممکن است و از اینرو ناسیونالیسم تنها ابزاری در دست سرمایه داری است>
این میراثی بود که مارکس و انگلس برای پیروانشان به جای گذاشتند اما بستری لازم بود تا این ایدئولوژی عینیت یابد و این اتفاق بعدها توسط لنین صورت گرفت.در سال 1903 کنگره دوم حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه در بروکسل و لندن تشکیل گشت و بسیاری از این اصطلاحات که در ابتدای این مقاله با آن اشاره گشت در همین کنگره پدید آمدند یکی از موضوعات مورد بحث و در دستور کار این کنگره <حق تعیین سرنوشت خویش برای تمام ملتها منجمله آنهایی که در محدوده یک کشور قرار میگیرند > بود در همین کنگره بود که از عبارات ستم ملی, حق تعیین سرنوش ملتهای تحت ستم توسط ملت ستمگر در مرزهای یک کشور حق جدایی طلبی و تعیین سرنوشت ملتهای یک کشور استفاده گشت
در سالهای بعد بولشویکها به رهبری رفیق استالین برنامه ملی حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه را اعلام کردند که بخشی از آن به صورت زیر بود :<پرولتاریا خواهان نوعی دموکراسی است که خط بطلان بر هرگونه الحاق اجباری یا بزور نگاه داشتن هر ملتی در محدوده یک کشور بکشد> لنینیستها بعدها از این عبارت استفاده کردند و پشتیبانی خود را از حق جدایی طلبی ملل ساکن در یک کشور اعلام کردند لنین بعدها گفت <سوسیالیستها بایستی درخواست کنند که مسئله جدایی یک منطقه بایستی با مراجعه به ارا عموم مردمان ان منطقه و برخوردار شدن جمعیت آن منطقه از حق رای برابر باشند. بیشتر از آن سوسیالیستها موظفند که قاطعانه رهبری مبارزه را بر علیه کسانی که در هر زمانی در کل ستم ملی را اجرا و یا از آن دفاع میکنند و یا منکر حق ملتها برای تعیین حق سرنوشت خویش میگردند بدست گیرند>
لنین بعنوان بخشی از مبارزه برای یک سیستم دموکراتیک به دیگر سوسیالیستها توصیه میکرد: <بایستی پایه گذاری زبان رسمی واحد کشوری را رد کنند> البته لنین بطور مطلق از جدایی طلبی دفاع نمیکرد بلکه اعتقاد داشت <سوسیالیستها قبل از هر چیزی باید براورد کنند جدایی طلبی ملل تحت ستم به نفع سیستم مبارزه طبقاتی کارگران برای سوسیالیزم باشد>
در اینجا تناقضی بوجود میاید که هنوز که هنوز است دامنگیر کمونیسم است . لنین بشدت با عبارت سرزمین مادری و وطن مخالف بود یعنی اعتقاد نداشت که بدنیا امدن در یک سرزمین خاص یا زبان مشترک یا خاک مشترک بتواند بعنوان هویت یک ملت ملاک قرار گیرد و از طرف دیگر از آزادی ملل تحت ستم که مورد ستم ملی در یک کشور قرار میگیرند و محبور به کار برای سرمایه گذاری و استفاده از یک زبان رسمی میشوند دفاع میکرد حال سوال اینجاست اگر یک ملت حق ندارد بخاطر خاک یا تاریخ یا زبان دور یک پرچم واحد جمع شود پس معنی ستم ملی و ملتهای تحت ستم چیست؟ این که از یکسو ملیگرایی نفی شود و از سوی دیگر همین ملیت یا قومیت با تمام مولفه هایش بعنوان یک حق برای جدایی طلبی مورد پذیرش قرار گیرد چگونه توجیه میشود؟ بخاطر همین پارادوکس آشکار است که این نوع ادبیات چپی که مطلقا مخالف ناسیونالیسم بوده ابزاری شده است در دستان قومیتگرایان افراطی و نژادپرست به این صورت که از یک طرف خاک پرستی را نفی میکنند و از طرف دیگر خواهان داشتن یک خاک مستقل هستند از یک طرف ناسیونالیزم را نفی میکنند و از سوی دیگر قومیتگرایی را ترویج میکنند . جالب اینجاست که لنین به هیچوجه به ستم فرهنگی اعتقاد نداشت و فقط معتقد به ستم اقتصادی و سیاسی بود او اعتقاد داشت <خودمختاری فرهنگی خالصترین نوع ناسیونالیزم است و با ناسیونالیزم نمیتوان به جنگ ناسیونالیزم رفت> او اعتقاد داشت جدا کردن مدارس بر پایه زبان کاملا باعث عقب افتادگی ملت تحت ستم میشود و با اینکه زبان رسمی واحد نباید وجود داشته باشد اما زبان رسمی واحد آموزشی الزامی است!!! بخاطر همین پارادوکس ها مقوله ستم فرهنگی نیز وارد ادبیات چپگرایانه نوین شده است و منجر شد به این موضوع که چپهای ایرانی پرچمدار مبارزات قومیت گرایانه گردند
به ادامه بحثمان برمیگردیم گفتیم که بلشویکها خواهان برسمیت شناختن حق جدایی و تعیین سرونوشت برای همه بودند منتهی این شرط میبایست در جهت منافع بین المللی طبقه کارگر باشد و از دل همین شرط بود که دیکتاتوری مخوف لنین و استالین سر براورد و بشدت هرگونه مخالفت با حکومت کمونیستی شوروی را به عنوان اینکه مخالف منافع طبقه کارگر است سرکوب میکرد یعنی در حالی که کمونیستها از حق جدایی طلبی برای همه دفاع میکردند و بارها سعی کردند آنرا در کشورهای مختلف از جمله ایران در مورد اقوام مختلف به اجرا دراورند, حاضر به اجرای آن در کشور تحت سلطه خود و پذیرش ارا مخالف نبودند
لنینیستها مجبور بودند برای مبارزه با ناسیونالیزم دیدگاههای جدایی طلبانه و ادبیات مختص به آنرا رواج دهند اما این خود نوعی نقض غرض است زیرا منجر به تبلیغ دیدگاههایی با ناسیونالیزم نوع جدید منتها با تعداد و دفعات و شدت بیشتر میشود به این معنی که یک کشور یکپارچه با نوعی ناسیونالیزم واحد تبدیل به مجموعه ای از کشورها با انواع مختلف ناسیونالیسم نوین میگردد و این خود نافی اصول مارکسیستها در مبارزه با ناسیونالیسم میگردد. به این صورت که مطابق تفکر چپ در یک کشور با اقوام متفاوت و ناسیونالیزم واحد میبایست به جنگ ناسیونالیزم رفت و آنرا مطابق پراکندگی اقوام به کشورهای کوچکتر با ناسیونالیزم جدید تجزیه کرد بعد به جنگ با ناسیونالیزم نوین در کشور جدید التاسیس رفت و به همین ترتیب این سیکل ادامه یابد. اما با اینهمه چپگرایان قبول کردند که این پارادوکس در دیدگاهها و ایدئولوژیشان باقی بماند و خطر خلط مرامشان با قومیتگرایی را به جان خریدند ولی هرگز از دشمنی جاودانی خود با ناسیونالیزم دست برنداشتند.
پانوشت: منبع برای استناد به جملات لنین و اصول مارکسیزم در این مقاله کتاب مارکسیسم و ناسیونالیسم نوشته تام لویز برگردان علی یاراحمدی میباشد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر