علتی که باعث شد این مقاله را درباره کوروش جمع آوری کنم از طرفی نقل روایتهای مخلوط با افسانه درباره کوروش از طرف دیگر حمله همه جانبه تجزیه طلبان و دشمنان ایران به این شخصیت و تلاش برای افسانه جلوه دادن وی است تمامی مطالب این مقاله از منابع محکم و غیر قابل تردید میباشد کوروش شخصیتی جهانی است و فقط منحصر به ایرانیان نیست نویسنده کتاب تاریخ ایران یعنی سرپرسی سایکس انگلیسی که کتابش معتبرترین کتاب در زمینه تاریخ ایران است با اینکه در جایجای کتابش سعی در تحقیر ایرانیان و تحبیب رومیان و یونانیان داشته اما در مورد کوروش مینویسد من آرامگاه او را زیارت کردم و ازین جهت بر خودم میبالم چراکه کوروش افتخار بشریت است کتابهایی که در مورد این شخصیت بزرگ توسط غربیها نگاشته شده در حد کتابهای نوشته شده در مورد اسکندر سزار و ناپلئون است برای اطلاعات دقیق در مورد این شخصیت بزرگ میتوان به کتابهای هرودوت گزنفون و تورات مراجعه کرد دو کتاب اول در 100 ساله پس از مرگ کوروش نگاشته شده اند ازینرو در نوع خود منحصر بفرد و غیر قابل تردیدند هرجا که در تورات سخن از مسیح برده شده به گواه همه یهودیان و مورخان غربی سیروس یا همان کوروش مد نظر بوده نام کوروش به صراحت در تورات آمده است و به قول ویل دورانت گواهیهای تاریخی تورات تا زمانی که دلیل قطعی بر رد آن نیامده باشد بر همه مورخان حجت است کوروش در تورات سیمایی پیامبرگونه و مسیحانه ای دارد و دراین موضوع شکی نیست و وقتی چیزی درمورد او میخوانید متوجه باشید بایکی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ مواجه هستید
هر چند ما (ملت یهود) بندگانی بیش نیستیم ، ولی خدای ما در این بندگی ما را ترک نکرده زیرا سایه بزرگواری پادشاهان پارس را بر سر ما گسترده است" (کتاب عزرا ، باب نهم ، آیه 5
خداوند به مسیح خویش یعنی به کوروش که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امت ها را مغلوب سازم" (کتاب اشعیا ، 45 ، 1
در تورات باز غیر از سفر دانیال در دو سفر دیگر( یشعاه ٬ یرمیاه ) نیز پیشگوئی هایی هست که در سفر اول نام کوروش عینا آ مده
گزینفون(شاگرد سقراط ، دوست و هم اندیش افلاطون)یک ستایش نامه با نام کوروشنامه در مدح او مینویسد
به گفته ی گزینوفون کوروش بزرگترین فرمانروایی جهان را با خِرَد خود اداره میکرد و به گونه ای از تَک تَک مردمانش نگهبانی میکرد که گویی فرزندان اویند. مردم این سرزمینها نیز به نوبه ی خود او را پدر و سرپرست خود میشمردند
ویل دورانت در کتاب خود میگوید
اشعياي دوم پيشگويي ميكند كه وسيلة اين آزادي قوم يهود سرزمين پارس است؛ او اظهار ميدارد كه كوروش شكست ناپذير است و بر بابل مسلط خواهد شد و قوم يهود را از اسارت نجات خواهد داد؛ آنگاه به اورشليم باز خواهند گشت و هيكل تازه و شهر نويي خواهند ساخت كه چون بهشتي خواهد بود: گرگ و بره با هم خواهند چريد، و شير مثل گاو كاه خواهد خورد، و خوراك مار خاك خواهد بود. خداوند ميگويد كه، در تمامي كوه مقدس من، ضرر نخواهند رسانيد و فساد نخواهند نمود. شايد محرك اشعياي دوم، در توجه به يك خداي واحد جهاني، جنبشي بوده است كه در پارس پيدا شد و نيرومندي مردم آن تمام دولتهاي خاور نزديك را در زير فرمان اين كشور درآورد و همة آنها را در امپراطوري عظيمي قرار داد كه، از لحاظ پهناوري و سازمان اجتماعي، هيچ يك از سازمانهاي ديگري كه ميشناختند به پاي آن نميرسيد.
ساعتي كه كوروش، همچون مرد جهانگشايي، به بابل درآمد و يهوديان اسير را آزاد گذاشت تا به سرزمين خود بازگردند، يكي از باشكوهترين ساعات تاريخ بنياسرائيل به شمار ميرود. ولي از آنجا كه شاهنشاه ايران تمدني عاليتر داشت، بابل را به حال خود واگذاشت و به مردم آن آزاري نرسانيد، و به خدايان آن سر اطاعت فرود آورد (گو اينكه اين اطاعت ظاهري و مشكوك به نظر برسد). كار ديگر كوروش آن بود كه سيم و زري را كه بختنصر از معبد اورشليم به غارت برده، و هنوز در بابل باقي بود، به جاي خود بازگردانيد و به مردمي كه يهوديان تبعيدي در ميان ايشان به سر ميبردند، فرمان داد كه، براي مسافرت درازي كه اين قوم براي بازگشت به وطن خويش در پيش دارند، به ياري آنان برخيزند و آنچه را به آن محتاجند به ايشان بدهند. تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول شرق گهواره تمدن ص 380
ویل دورانت در وصف کورش چنین مینگارد
كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شدهاند و، به گفتة امرسن، همة مردم از تاجگذاري ايشان شاد ميشوند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برميخاست؛در ادارة امور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشور گشاييهاي حيرتانگيز خود؛ با شكستخوردگان به بزرگواري رفتار ميكرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهرباني ميكرد. پس، ماية شگفتي نيست كه يونانيان دربارة وي داستانهاي بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان، پيش از اسكندر، دانسته باشند آنچه به يقين ميتوان گفت اين است كه كوروش زيبا و خوشاندام بوده، چه پارسيان تا آخرين روزهاي دورة هنر باستاني خويش به وي همچون نمونة زيبايي اندام مينگريستهاند؛ ديگر اينكه وي مؤسس سلسلة هخامنشي يا سلسلة «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترين دورة تاريخ ايران بر آن سرزمين سلطنت ميكردهاند؛ ديگر آنكه كوروش سربازان مادي و پارسي را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكستناپذيري درآمد؛ بر سارديس و بابل مسلط شد؛ و فرمانروايي اقوام سامي را بر باختر آسيا چنان پايان داد كه، تا هزار سال پس از آن، ديگر نتوانستند دولت و حكومتي بسازند؛ تمام كشورهايي را كه قبل از وي در تحت تسلط آشور و بابل و ليديا و آسياي صغير بود ضميمة پارس ساخت، و از مجموع آنها يك دولت شاهنشاني و امپراطوري ايجاد كرد كه بزرگترين سازمان سياسي قبل از دولت روم قديم، و يكي از خوش ادارهترين دولتهاي همة دورههاي تاريخي به شمار ميرود
كوروش از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست ميداشتهاند، و پايههاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكو قرار داده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند، و به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نيروي نوميدي ميجنگد و ميداند چارهاي نيست جز اينكه بكشد يا خود كشته شود. پيش از اين- بنا به روايت هرودوت- دانستيم كه چگونه كرزوس را از سوختن درميان هيزمهاي افروخته رهانيد و بزرگش داشت و او را از رايزنان خود ساخت؛ نيز از بخشندگي و نيكي رفتار او با يهوديان سخن گفتيم. يكي از اركان سياست و حكومت وي آن بود كه، براي ملل و اقوام مختلفي كه اجزاي امپراطوري او را تشكيل ميدادند، به آزادي عقيدة ديني و عبادت معتقد بود؛ اين خود ميرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و ميدانست كه دين از دولت نيرومندتر است. به همين جهت است كه وي هرگز شهرها را غارت نميكرد و معابد را ويران نميساخت، بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب به چشم احترام مينگريست و براي نگاهداري پرستشگاهها و آرامگاههاي خدايان، از خود، كمك مالي نيز ميكرد. حتي مردم بابل، كه در برابر او سخت ايستادگي كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وي را نسبت به معابد و خدايان خويش ديدند، بگرمي برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذيرفتند. هر وقت سرزميني را ميگشود كه جهانگشاي ديگري پيش از وي به آنجا نرفته با كمال تقوا و ورع، قربانيهايي به خدايان محل تقديم ميكرد؛ مانند ناپلئون، همة اديان را قبول داشت و ميان آنها فرقي نميگذاشت؛ و با مرحمتي بيش از ناپلئون به تكريم همة خدايان ميپردازد
وي از لحاظ ديگري نيز به ناپلئون شبيه بود، چه مانند وي، قرباني بلندپروازي فراوان خويش شد. هنگامي كه از گشودن همة سرزمينهاي خاور نزديك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوياني كه در آسياي ميانه منزل داشتند خلاص كند؛ و چنان به نظر ميرسد كه در اين حملههاي خود، تاكنار نهر سيحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پيش رفته باشد؛ در همين گيرودارها، و در آن زمان كه به منتهاي بزرگي خود رسيده بود، در جنگ با قبايل ماساگت، كه از قبايل گمنام ساكن در سواحل جنوبي درياي خزر بودند، كشته شد. كوروش نيز، مانند اسكندر، امپراطوري بزرگي را به چنگ آورد، ولي پيش از اينكه فرصت سازمان دادن به آن پيدا كند، اجل آن امپراطوري را از چنگش بيرون آورد
تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول شرق گهواره تمدن قسمت پارس ها ص 409-407
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
شما فارسها مثل ملا نصرالدین میمانید که دروغ سر هم میکنید و آنقدر آن را تکرار میکنید تا خودتان هم باورتان شوداین همه چرت و پرت و هذیانگویی در مورد تاریخ دروغین و جعلیتان تمام شدنی نیست.اما بدانید کسی این مزخرفات را باور نمیکند بجز خودتان.
ارسال یک نظر